سفارش تبلیغ
صبا ویژن

دست نوشته های من

برگه مرخصی موقت! یکشنبه 87/2/1 ساعت 5:32 عصر

با سلام

اینجانب محمد ابوالحبیب به دلایل کاملا شخصی بمدت دو ماه تقاضای مرخصی مینمایم!

بدیهی است در صورت نیاز به تمدید قبل از موعد مقرر نسبت به اطلاع رسانی اقدام خواهم کرد

با تشکر                                                                   

امضاء                                                                    

پ.ن 1 : فردا عازم مشهد هستم انشاالله نایب زیاره همگی هستم

پ.ن 2 : چند وقتی از روی ناچاری نمیتونم بیام

به امید دیدار

خدانگهدار  

   

    


نوشته شده توسط: غریبه اشنا

بدون فناوری سه شنبه 87/1/27 ساعت 11:18 عصر

سلام

بعضی روزا توی بعضی ساعتا اتفاق میفته که زندگی برامون صحنه اهسته میشه!

سرعت اینترنت افت شدیدی میکنه! موبایل رو هم که برمیداری میبینی از شبکه خارج شده!

زندگی ما ادما واقعا به این تکنولوژی ها وابسته شده وقتی از ما بگیرنشون همه تقریبا بیکار میشیم!

امروز بهترین هدیه ای که میتونستم بگیرم رو گرفتم! از چندین روز پیش برای در اومدن اسمم توی قرعه کشی حج عمره دعا میکردم

این دفعه هم خدا خودش دعوتم کرد! درست مثل دو سال پیش! بازم لطف خدا شامل حالم شد!

بازم طبق معمول کلی حرف برای نوشتن داشتم که همش از ذهنم پاک شدن! شاید به دلیل مشغولیت زیاد ذهنم توی این مدت باشه!

پ.ن 1 : از دعاهای همتون ممنونم! ایشالله 12 مرداد امسال نایب الزیاره همتون هستم!

پ.ن 2 : با یکی دو ماه گذشته احساس میکنم خیلی فرق کردم! دیگه اون ادم گذشته نیستم!


نوشته شده توسط: غریبه اشنا

فرهنگ صحیح و محکم ایستادن! دوشنبه 87/1/19 ساعت 6:16 عصر

سلام

امروز صبح مثل همه صبح های دیگه برام بود. ساعت حدود 7 سوار اتوبوس شدم که بازم طبق معمول شلوغ بود!

چون امکان سوارشدن از در جلو نبود از در عقب سوار شدم و ایستادم! یه 20 دقیقه ای که گذشت یکدفعه اتوبوس ترمز شدیدی زد!

خوشبختانه من دستم رو به یه میله محکم کرده بودم و زیاد جابجا نشدم ولی نفر کناری من که یه پیرمرد 70-60 ساله بود بنده خدا تعادلش رو از دست داد و افتاد بغل بنده! خدا رو شکر تا اینجا هم مشکلی پیش نیومد! تا به خودم بیام دیدم یه بنده خدا با سر داره میاد توی صورت من!!!

قبل از اینکه بتونم هیچ عکس العملی از خودم نشون بدم اول خورد به پیرمرده بعد هم با سر محکم خورد توی صورت من!

از شانس بد من هم درست بینی رو نشونه گرفته بود بنده خدا! خیلی عصبی شدم! جالب اینجا بود که وقتی خودش رو بلند کرد از پیرمرد عذرخواهی کرد!

نتایج اخلاقی:

1- تا حد امکان از سوار شدن توی اتوبوس های پر و شلوغ اجتناب کنید!

2- اگه با وسیله شخصی خودتون سفر میکنید در حد امکان از پیچیدن جلو اتوبوس های شلوغ پرهیز کنید! (مسافران بدبخت چه گناهی کردن؟؟؟)

3- اگه سوار اتوبوس شلوغ شدید لطفا جهت برقراری امنیت جانی خود و سایر مسافران محکم بایستید!

4- اگر در هنگام ترمز شدید نتوانستید تعادل خود را حفظ کنید جایی کم خطر تر از صورت و مخصوصا بینی طرف مقابل را نشانه گیری کنید!

پ.ن  : از امروز وقتم ازاد تر شده و کارام سنگین تر! حالا چطور میشه کار ادم سنگین تر بشه و وقتش ازاد تر... الله اعلم!


نوشته شده توسط: غریبه اشنا

تو دلم خوشبین نبودم! شنبه 87/1/17 ساعت 4:59 عصر

سلام

امسال چون زیاد کار داشتم عید خونه خیلی از فامیل نرفتم! یعنی راستش از اینجور مهمونی ها زیاد خوشم نمیاد! بجز چند تا فامیل که فرق داشتن برام با بقیه! روز دوم عید رفتیم خونش شاید فامیل نزدیک محسوب نمیشد ولی خیلی مهربون بود! از وقتی یادم میاد خیلی بهم محبت میکرد! ولی امسال حالش با دفعه قبل که دیدمش فرق میکرد! خودش میگفت سرما خوردم!

راستش چون از همه نظر شبیه مادربزرگ خدابیامرزم بود یه جور دیگه دوسش داشتم!

تا 4-3 روز پیش که خبردار شدم چند روزی بیمارستان بوده و برگشته خونه! اطرافیان میگفتن چیز خاصی نیست! ولی نمیدونم چرا تو دلم زیاد خوشبین نبودم! ولی به کسی چیزی نگفتم! دیروز با اصرار من دوباره رفتیم دیدنش! بازم همه میگفتن چیزی نیست ولی من...

تا دیشب ساعت 11 که تلفن زنگ زد! خودش بود بازم با همون لحن مهربونی که داشت گفت دلم براتون تنگ شده نمیایید ببینمتون؟

اون موقع بود که فهمیدم حالش زیاد خوب نیست! با هر زحمتی بود خودمون رو رسوندیم خونش شلوغ بود با اینکه تنها زندگی میکرد!

ساعت حدود 12 بود که رسیدیم وقتی وارد شدیم فقط صدای گریه و فریاد بود که به گوش میرسید!

پشت سر ما هم امبولانس رسید...

برای شادی روحش یه حمد و قل هو الله بخونید لطفا!

تا بعد...

 


نوشته شده توسط: غریبه اشنا

حس لعنتی یکشنبه 87/1/11 ساعت 12:35 صبح

سلام

توی این چند روزی که اینجا ننوشتم دقت کردم دیدم جدا معتاد شدم! اونم به نوشتن!

جدیدا هر تکه کاغذ باطله هم که گیرم میاد از این هجویات مینویسم توش!

امروز عصر داشتم کمد رو زیر و رو میکردم کلی خاطره برام مرور شد! به خیلی چیزا خندیدم...خیلی چیزا هم برام تلخ بود!

حالا هم که شب شده بازم اون حس لعنتی تنهایی اوفتاده تو جونم! دست خودم نیست هر چند وقت یکبار میاد سراغم!

این چند روز کلی کار عقب مونده دارم که باید انجام بدم... نمیدونم اخر میرسم یا نه ولی مهم اینه میخوام سعی خودم رو بکنم که تا اخر تعطیلات تموم کنم!

دیروز توی یه فرصت که پیش اومد به گذشته خودم فکر میکردم! همبازی های توی فامیل! همبازی های توی محل! همبازی های توی مدرسه!

یکم که دقیق شدم دیدم اونا حسابی بزرگ شدن! یعنی منم به اندازه اونا بزرگ شدم؟ (الله اعلم)

پ.ن 1: شاید بشه این کاغذ باطله ها رو که هجویات من توش نوشته شده بشه یه کتاب قطور! اگه کاغذ هایی که امروز توی کمد پیدا کردم رو هم اضافه کنم احتمالا تا الان 4-3 جلدش اماده چاپ شده!

پ.ن 2: بعد از این چند وقت که به نظر خودم داشتم عوض میشدم الان حس میکنم دارم به یه ثبات نسبی میرسم!

پ.ن 3: کلی حرف داشتم برای این پست ولی چیزی دیگه به ذهنم نمیرسه!

به امید دیدار...

خدانگهدار

    

نوشته شده توسط: غریبه اشنا

   1   2      >

خانه
مدیریت
پست الکترونیک
شناسنامه
 RSS 
 Atom 



:: کل بازدیدها ::
154197


:: بازدیدهای امروز ::
17


:: بازدیدهای دیروز ::
32



:: درباره من ::

دست نوشته های من

غریبه اشنا
اهل درسم... روزگارم بد نیست! جیب خالی دارم...خرده پولی... سر سوزن عقلی دوستانی دارم بهتر از عزرائیل! درسهایی بدتر از تلخی زهر !!! و کلاسی که در این دانشگاه است.جنب دستشویی ها...جنب آن سلف خراب..من یک دانشجویم...چشمهایم کم سو.. کله ام بی مو..درس کفاره ی من! من جنون را هر دم در میان جزوه هایم می بینم... در کتابم جریان دارد چرت..جریان دارد پرت..همه ی فکر و خیالم متزلزل شده است جزوه هایم را وقتی می خوانم که امتحانش فرداست!!! برگه ی تقلب را من با غفلت مراقب عزیز می خوانم پی خونسردی خود!!! اهل درسم پیشه ام بیکاریست..گاه گاهی در می روم از توی کلاس تا سلف...تا که با خوردن دوغ و شکلات این دل سوخته ام خنک شود...چه خیالی...چه خیالی!!! می دانم از پس ناچاری است..خوب میدانم آخر ترم کار من زاری است !!!

:: لینک به وبلاگ ::

دست نوشته های من


:: فهرست موضوعی یادداشت ها::

دانشگاه[6] . درس[3] . دعا[2] . امتحان[2] . کتابخانه[2] . موسیقی . یلدای وبلاگستان . استاد . استراحت . تاریخ تحلیلی صدر اسلام . تاکسی . تبریک سال نو . ترافیک . تقلب . تولد . حلالیت . خاطره . خداحافظی . دل نوشته ها . روز پدر . روز دانشجو . زن . زندگی ماشینی . سکوت . شعر . شیطنت . عصر جدید . عید نوروز . فال حافظ .


:: آرشیو ::

دست نوشته های قدیمی
پاییز 1387
تابستان 1387
بهار 1387
زمستان 1386
پاییز 1386
آذر 1387
بهمن 1387
دی 1387


:: دوستان من (لینک) ::

بسیار بهار آید و بی ما گذرد !!!
اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
و خدایی در این نزدیکیست
بزرگترین لینک باکس آهنگهای رپ
زندگی خوب من
چند کیلو امیدواری
هانیبال
همسفر عشق
باد سوار
یادداشت های شب
پسر آرتا
به رنگ رویا
ایران سرزمین همیشه جاوید
سیندرلا
دل نوشته های یک خانم مدیر
پاتوق
ع+ش+ق:؟؟؟ (مهدی)
تک نهال باغ عشق ( سحر )
ارتش دامبلدور
نیمه پنهان من
.:. ▪ .: AZAR:. ▪ .:.
فلسفه های لاجوردی
تورنگ
دختری که تنها در معبر اینه ها نشسته است
پاتریس انلاین
مصطفی
اگر بگذارند میتوانم خودم باشم
ققنوس
اوای باران
نیلوفر آبی
محبوب من
من و تو
عشقولانه های دالتون
موفق باشی
کلبه احزان
ساده دل
دست نوشته های پسری از نسل افتاب(وبلاگ قبلی خودم)
وبلاگ نویسان اصولگرا (همراهان انقلاب)
تک هوادار گلزار
تو مال منی یا نه؟؟؟؟؟
گالری عکسهای زیبا
بگذار ترانه من ساده باشد
اشیانه مهر


:: لوگوی دوستان من ::




















:: خبرنامه ::

 

:: موسیقی وبلاگ::


:: وضعیت من در یاهو::

یــــاهـو